تا حالا به این فکر کردی که ممکنه یه نفر توی محیط کار، با دهها نفر جلسه داشته باشه، هر روز با کلی آدم حرف بزنه و کلی آدم برای تصمیم گرفتن و حل مشکل سراغش بیان، ولی خودش احساس کنه واقعاً کسی رو نداره که بتونه باهاش راحت حرف بزنه؟
این یکی از تناقضهای عجیبه که ممکنه با بالا رفتن جایگاه شغلی اتفاق بیفته. آدم فکر میکنه هرچی موفقتر بشه، افراد بیشتری دوروبرش خواهند بود؛ اما گاهی چیزی که بیشتر میشه، مسئولیته، نه لزوماً صمیمیت رابطهها. و همین موضوع باعث تنهایی مدیران و رهبران میشه.
البته اینطور نیست که هر مدیری لزوما احساس تنهایی کنه، تحقیقات هم چنین قانون قطعیای رو تأیید نمیکنن. اما با بالا رفتن جایگاه، شکل رابطهها، میزان مسئولیت و فاصله فرد با اعضای تیم میتونه تغییر کنه؛ و همین تغییر برای بعضی مدیران به احساس تنهایی منجر میشه.
آیا واقعاً هرچی بالاتر میری، تنهاتر میشی؟
«تنهایی در اوج» جمله قشنگ و قابل تأملیه، ولی واقعیت به این سادگی نیست. ممکنه یه مدیر آدمهای زیادی اطرافش داشته باشه و حتی بخش زیادی از روزش رو در جلسه بگذرونه، ولی باز هم احساس کنه کسی نیست که بتونه نگرانیهای عمیقتر خودش رو باهاش مطرح کنه.
از طرف دیگه، پژوهشی که مدیران و کارکنان رو با هم مقایسه کرده، نشون داده که مدیر بودن بهتنهایی باعث نمیشه فرد حتماً احساس تنهایی بیشتری داشته باشه.
پس بهتره بهجای اینکه بگیم: «موفقیت باعث تنهایی میشه»
بپرسیم: «وقتی جایگاه و مسئولیت ما بالاتر میره، چه چیزی در رابطههامون تغییر میکنه؟»
چون ممکنه تعداد آدمهایی که باهاشون در ارتباطی بیشتر بشه، ولی تعداد آدمهایی که میتونی درکنارشون خودِ خودت باشی، کمتر بشه.

چرا رهبری میتونه آدم رو بیشتر با حس تنهایی روبهرو کنه؟
۱. همهچیز رو نمیتونی با تیمت در میون بذاری
فرض کن مدیر یه شرکتی و میدونی احتمالاً قراره ساختار شرکت تغییر کنه، یا وضعیت مالی خوب نیست. یا مجبور شدی درباره ادامه همکاری با یکی از اعضای تیم تصمیم سختی بگیری.
میتونی بری همه اینها رو با تیمت در میون بذاری؟ احتمالاً نه.
بخشی از اطلاعات و دغدغههای مدیر به خاطر ماهیت مسئولیتش محرمانهست. حتی اگر به تیمش اعتماد داشته باشه، باز هم نمیتونه هر چیزی رو با اونها مطرح کنه. اینجاست که ممکنه یه فاصله شکل بگیره؛ فاصلهای که لزوماً از بیاعتمادی نمیاد، بلکه بخشی از جایگاه مدیریتیه.
۲. هرچی جایگاهت بالاتر میره، فاصله قدرت هم بیشتر میشه
وقتی مدیر یه تیم میشی، رابطهات با اعضای تیم دیگه کاملاً برابر نیست. ممکنه یکی از همکارات که قبلا خیلی راحت باهاش شوخی میکردی و درباره همهچیز حرف میزدید، حالا باید درباره عملکردش نظر بدی، ازش بازخورد بگیری یا حتی درباره افزایش حقوق و ادامه همکاریش تصمیم بگیری.
پژوهشهای جدید هم نشون دادهان که هرچقدر فاصله قدرت بیشتر احساس بشه، ممکنه صمیمیت بین رهبر و اعضای تیم کمتر بشه و همین موضوع با احساس تنهایی رهبر ارتباط پیدا کنه. یعنی ممکنه آدمهای زیادی اطرافت باشن، ولی یه فاصله نامرئی بین تو و اونها وجود داشته باشه.
۳. مدیر باید جواب داشته باشه؛ حتی وقتی خودش هنوز جواب رو نمیدونه
از مدیر انتظار میره مسیر رو مشخص کنه. وقتی یه اتفاق غیرمنتظره میافته، همه نگاهها میره سمت مدیر:
«حالا باید چیکار کنیم؟»
ولی واقعیت اینه که مدیر هم ممکنه ندونه. ممکنه خودش هم بترسه، شک داشته باشه یا ندونه تصمیم درست کدومه. با این حال، احساس کنه نباید این تردید رو به بقیه نشون بده.
وقتی آدم مدت زیادی مجبور باشه نقش «کسی که جواب همهچیز رو میدونه» بازی کنه، ممکنه کمکم احساس کنه از بقیه جدا شده.

۴. وقتی ترفیع میگیری، بعضی رابطههات دیگه مثل قبل نمیمونن
یکی از سختترین قسمتهای مدیر شدن همینه. فرض کن دیروز با کسی همکار بودی و امروز مدیر مستقیمش هستی.
رابطهتون میتونه همچنان خوب باشه، اما یه چیزهایی تغییر میکنه. حالا باید بتونی بهش بازخورد منفی بدی، درباره عملکردش صحبت کنی یا حتی یه تصمیمی بگیری که ممکنه براش ناخوشایند باشه.
به همین دلیل، بعضی از رابطههایی که قبل از ارتقا خیلی راحت و خودمانی بودن، بعد از تغییر جایگاه دیگه دقیقاً همون شکل قبلی رو ندارن.
۵. آخرش بعضی تصمیمها رو فقط خودت باید بگیری
میتونی از ده نفر نظر بپرسی. میتونی با تیمت جلسه بذاری، با یه مشاور صحبت کنی یا ساعتها اطلاعات جمع کنی.
اما آخرش ممکنه این تو باشی که باید تصمیم بگیری. مثلاً:
- این پروژه رو ادامه بدیم یا متوقفش کنیم؟
- این فرد رو ارتقا بدیم یا نه؟
- سرمایهگذاری کنیم یا فعلاً صبر کنیم؟
بقیه میتونن کنارت باشن، ولی مسئولیت تصمیم نهایی همیشه بین شما تقسیم نمیشه. گاهی این مسئولیت تصمیمگیریه که آدم رو تنها میکنه، نه نبودن آدمها.
۶. همه ازت انتظار دارن قوی باشی
یک سری باور خیلی رایج درباره رهبری اینه که:
- مدیر نباید ضعفش رو نشون بده.
- نباید بترسه.
- نباید اشتباه کنه.
- نباید بگه نمیدونم.
- نباید خسته باشه.
ولی مدیر هم آدمه. اگه هیچ جایی نداشته باشه که بتونه بدون ترس از قضاوت، درباره نگرانیهاش حرف بزنه، ممکنه بهمرور بیشتر از بقیه فاصله بگیره.
البته آسیبپذیر بودن به این معنی نیست که مدیر باید تمام مشکلات شخصی و حرفهای خودش رو جلوی تیم بریزه. مسئله اینه که خودش رو مجبور نکنه همیشه و همهجا نقش «آدم شکستناپذیر» رو بازی کنه.
پس بالاخره آدمهای موفق واقعاً تنهاتر میشن؟
نه، هرگز نمیشه همچین قانون کلیای گذاشت. حتی پژوهشهایی که مدیران و کارکنان رو مقایسه کردهاند هم نشون نمیدن که مدیرها صرفاً به خاطر جایگاه مدیریتیشون حتماً تنهاتر هستن.
چیزی که ممکنه تغییر کنه، شکل رابطههاست. وقتی مسئولیتت بیشتر میشه، بعضی رابطهها رسمیتر میشن، بعضی مرزها پررنگتر میشن و بعضی حرفها رو دیگه نمیتونی مثل گذشته با هر کسی در میون بذاری.
پس شاید مسئله اصلی این نباشه که: «چرا افراد موفق تنها میشن؟»
بلکه این باشه که: «آیا همزمان با رشد جایگاهت، برای حفظ رابطههای واقعی هم وقت گذاشتی؟»
تنهایی مدیر چه بلایی سر خودش و تیمش میاره؟
وقتی مدیر احساس کنه نمیتونه با کسی راحت حرف بزنه، ممکنه همه چیز رو بیشتر توی ذهن خودش نگه داره. نتیجه میتونه این باشه که کمتر مشورت بگیره، کمتر بازخورد واقعی بشنوه و تصمیمها رو بیشتر از زاویه خودش ببینه.

اما موضوع فقط خود مدیر نیست. حسی که مدیر تجربه میکنه میتونه روی رابطهاش با تیم هم اثر بذاره. بعضی پژوهشها ارتباط بین تنهایی رهبر و پیامدهایی مثل افزایش تمایل اعضای تیم به ترک سازمان رو بررسی کردهاند. یعنی تنهایی مدیر ممکنه کمکم از یک مسئله شخصی خارج بشه و روی فضای تیم هم تأثیر بذاره.
چرا بعضی مدیرها بهجای حل تنهایی، بیشتر از بقیه فاصله میگیرن؟
گاهی خود مدیر هم ناخواسته این فاصله رو بیشتر میکنه. مثلاً با خودش میگه: «خودم باید همهچیز رو حل کنم.» یا «اگه بگم نمیدونم، دیگه به من اعتماد نمیکنن.»
نتیجه این میشه که کمک نمیگیره، حرف نمیزنه، احساساتش رو پنهان میکنه و بیشتر از بقیه فاصله میگیره. به مرور، همین فاصله باعث میشه احساس تنهایی بیشتر بشه و دوباره رفتارهای قبلی تکرار بشن. یه چرخه شکل میگیره که شکستن اون بدون آگاهی خیلی سخت میشه.
چطور میشه با تنهایی در جایگاه رهبری کنار اومد؟
قرار نیست برای حل تنهایی، مدیر همه مرزهای حرفهای رو کنار بذاره. اتفاقاً داشتن مرز سالم خیلی مهمه.
اما خوبه که بیرون از ساختار سازمان، آدمهایی داشته باشی که بتونی باهاشون راحت حرف بزنی؛ مثلاً یک دوست، منتور، مدیر باتجربه یا کسی که خودش تجربه مشابهی داشته.
لازم نیست همیشه جواب همه سؤالها رو داشته باشی. گاهی گفتن «نمیدونم، بذار بررسی کنم» خیلی سالمتر از اینه که فقط برای حفظ تصویر قدرتمند خودت، وانمود کنی همهچیز تحت کنترله.
از طرف دیگه، رابطههای خارج از کار رو هم نباید قربانی جایگاه شغلی کرد. مدیر بودن فقط یکی از نقشهای توئه، نه تمام هویتت.